
مصیبت
عاشقانه بود دلم
شاعرانه بود دلم
دل سپرده بودمو
یار گذشته از دلم
زنده بودم از برش
نماند و شد مصیبتش
بجای حرفو صحبتش
چگونه سر کند دلم
دلم
مصیبتی شد
جنگ میان عشقو منطق با خودم
ای کاش از این حال
بیرون روم تنهایی از غم با خودم
آه ای دریغا
قلبی نمانده تا بگم من عاشقم
تو میروی و خاطرت
همیشه جاودان شود
بجای کینه و عذاب
دعا رسد به خاطرم
چو آرزو شدی بدان
که صبر و طاقتو توان
ز قلب عاشق کسی
رود ولی چو مشکلش
ای جان
مصیبتی شد
جنگ میان عشقو منطق با خودم
ای کاش از این حال
بیرون روم تنهایی از غم با خودم
آه ای دریغا
قلبی نمانده تا بگم من عاشقم