
ای دوست ای همصحبت شب های تارم
دنیا نمی خواهد دگر باشی کنارم
ازمن جدایت میکند این راه پُر پیچ
چون صید در دستان تقدیرم شکارم
روزی که دلتنگی وجودم را بگیرد
روزی که لبریز شود صبر و قرارم
زنجیرها را بشکنم ، سوی تو آیم
ای همدم و ای همنشینِ روزگارم
می آیم و سودای آغوش تو دارم
سر را به روی شانه هایت میگذارم
تا که به رسم عادت دیرینه ای دوست
این بغض چندین ساله را با تو ببارم
بی تو تمام فصل ها را من خزانم
با تو ولی من در زمستان هم بهارم