توی این تعزیه ی دخل و دخیل
که تموم بودنم خود باختنه
با این که آرم شده کابوس کشی
شوق زندگی فردا ساختنه
یاد گرفتم که تو این ظلمتکده
روز و شب خورشید جستجو کنم
توی این مخمصه بازار سکوت
از لج گریه ترانه رو کنم
یاد گرفتم تو چشای زنستیزی خیره شم
آرزوی منو فریاد بکشم
یاد گرفتم که تو مردونه فلات زن کشی
من شکوهه زنو فریاد بکشم
یاد گرفتم زن باشم، یاد گرفتم من باشم
یاد گرفتم زن باشم، یاد گرفتم من باشم
•••
واسه پیدا شدنه تو حادثه
یاد گرفتم توی وحشت گم نشم
یاد گرفتم روی سایه ی خودم
طرح یک فریاد گلگون بکشم
تو حراج خوبی تقلبی
یاد گرفتم یاد گرفتم بد باشم
نه بگم به باید و نبایدا
یاد گرفتم خودمو بلد باشم
یاد گرفتم وسط هجوم شعله شعله ها
تو چشای زن ستیزی خیره شم
یاد گرفتم که تو مردونه فلات زن کشی
من شکوهه زنو فریاد بکشم
یاد گرفتم زن باشم، یاد گرفتم من باشم
یاد گرفتم زن باشم، یاد گرفتم من باشم
•••
من از لبخند شکل آه
من از آزادی محکوم
من از دلخوشی ممنوع
من از ستمگر معصوم
من از بن بست اتوبان
من از مدرسه بازار
من از نمایش مسجد
من از شعار رو دیوا
•••
یاد گرفتم یاد گرفتم از خودم
رو به کولاک خطر سفر کنم
یاد گرفتم نقشه ی آینده ی
یه جهان بهترو از بر کنم
یاد گرفتم زن باشم، یاد گرفتم من باشم
یاد گرفتم زن باشم، یاد گرفتم من باشم
یاد گرفتم زن باشم، یاد گرفتم من باشم
یاد گرفتم زند باشم خورشید شب شکن باشم