
لب های خندان مرا گرمای دستان مرا
آرامش جان مرا ویرانه کردی
آتیش کشیدی و ﻣﺮا از ﻣﻦ ﺑﺮﻳﺪی و ﻣﺮا
ﻋﻤﺮی دوﻳﺪی و ﻣﺮا دﻳﻮاﻧﻪ ﻛﺮدی
ﮔﻔﺘﻰ زﻣﺴﺘﺎن ﻣﻰرود ﺑﺎور ﻛﺮدم
ﻓﺼﻞ ﮔﻠﺴﺘﺎن ﻣﻰرﺳﺪ، ﺑﺎور ﻛﺮدم اﻣﺎ ﻧﻴﺎﻣﺪ
گفتم به دریا میزنم دل را ولی دریا نیامد
گفتم به پایان میبرم شب را ولی فردا نیامد
گفتم که درمان میکند درد مرا دردا نیامد
ﺑﻴﭽﺎره دل در عشق او مجنون شد و ﻟﻴﻠﺎ ﻧﻴﺎﻣﺪ
ﮔﻔﺘﻢ اﮔﺮ دل ﻛﻨﺪهای مرگ ﻣﺮا ﺑﺎور ﻛﻦ
ﻣﺮگ ﻣﺮا در اﻳﻦ ﺷﺐ ﺑﻰ اﻧﺘﻬﺎ ﺑﺎور ﻛﻦ
گفتم به دریا میزنم دل را ولی دریا نیامد
گفتم به پایان میبرم شب را ولی فردا نیامد
گفتم که درمان میکند درد مرا دردا نیامد